تماس با ما کتابخانه سایت‌های حامی گالری کمپین در بند آرشیو English

پذيرش سايت > كوچه به كوچه > کمپین در کالیفرنیا،میان ماه من تا ماه گردون/عشاء مومنی

کمپین در کالیفرنیا،میان ماه من تا ماه گردون/عشاء مومنی

20 دی 1386 - - نسخه قابل چاپ

اینجا تهران تابستان 1386 هجری شمسی

سفید می پوشم، سراپا سفید؛ می دانم که شهرم سپیدی را سخت بر می تابد، اما سپید که می پوشم به کبوتری می مانم که دست هیچ کبوتربازی بالش را رنگی نکرده و جلد هیچ پشت بامی نیست. در کوچه های شهرم که راه می روم سفیدپوش، عروس می شوم؛عروس آرزوی برابری.

ایران، خیابانهای سربالایی، کوچه های تنگ، پلاک های نا نوشته میعادگاهمان است. میعادگاه "دختران دشت؛ دختران انتظار"هزار ساله، که سلاح صیقل خورده آبایی شان رابه ازای قلم ارزان فروخته اند تا تمام رنج نامه های نا تماممان را نقطه تمام بگذارند. میعادگاه دستانی که کلافه های بخت سیاه سرزمینی را در آب یگانگی میشویند، تا بالهای سفید ببافند برای پردادن نطفه زنده بگور عدالت. اینجا در این کوچه های تنگ، پشت دیوار هر خانه ای عروسی با امضای نامش، تاریخ را بزک میکند تا روسفید به حجله آینده رود.

اینجا مادر بزرگم هر روز امضای نامش را تمرین میکند، تا هویت کتمان شده اش بیش از لکه ای باشد. اینجا ایران، من، تو، مادرهامان، ما عروسان سفید پوش آزادی؛ کوچه ها را خانه به خانه میرقصیم و زنجیر های پایمان به مچ هایمان خلخال میشوند.

‘‘ اینجا لوس آنجلس؛ جشن مهرگان سال 2007 میلادی’’

قراره سفید بپوشیم؛ دوست دارم شال سفید بندازم ولی به نظرم لوس میاد. شلوار سفید می پوشم با یک تاپ بلند که کمرم و بپوشونه؛ خودم رو نگاه می کنم تو آینه؛ چاقم؛ باید حتما رژیم بگیرم.

چهل و پنج دقیقه رانندگی میکنم تا برسم به محل جشن. بچه های کمپین با بودجه کم یک غرفه گرفتن توی قسمت بازارچه تا امضا جمع کنن برای حمایت از کمپین، من هم داوطلب شدم برای کمک.

کنار غرفه کمپین؛ یه غرفه ای هست که می تونی سرپرستی بچه های یتیم یا بی بضاعت را قبول کنی البته فقط از لحاظ مالی. آلبوم دارن از عکس بچه ها. می تونی از بینشون انتخاب کنی؛ مثل "کاتالوگ فرنیچر", خیلی دوست دارم ببینم ملاک افراد برای انتخاب چیه جنس، رنگ، اندازه.... البته بچه ها در ازای این محبت خالصانه خدمات هم می دن، مثلاهر از گاهی نامه تشکرآمیز می نویسن یا عکس می فرستن تا بزنی رو در یخچال و مطمئن بشی که آدم خوبی هستی.

چند تا برگه امضا بر می دارم، راه می افتم می رم تو محوطه بیرون، خیلی شلوغه. از یه جایی صدای آهنگ"بلک کتز"میاد : دل و هر جا میخوای می بری.....هر کی از اون قسمت رد می شه، پیچ و تابی به خودش می ده، اونورتر توی غرفه عروس، پر از" بیزنس" هاییست که خدمات عروس می دن، از لیموزین کرایه ای گرفته تا بند ابرو و آرایشگر و رقاصه عربی. چند تا دختر هم لباس عروس پوشیدن و اون وسط راه می رن. آدم ها رو بررسی میکنم ببینم شانسم کجا بیشتره. یک خانوم جوون با عینک آفتابی "شانل" دم غرفه عروس وایساده:

- ببخشید خانوم می تونم وقتتونو بگیرم؟

هیچ عکس العملی نشون نمی ده، ادامه می دم

- در مورد کمپین یک میلیون امضا چیزی می دونین؟

سرشو به علامت نفی تکون میده،( فکر می کنم پس فارسی می فهمه!)

- دلتون می خواد بدونین؟

ایندفعه حتی سرش رو هم تکون نمی ده، ادامه می دم : کمپین یک میلیون امضا .....در ایران

حرفمو قطع میکنه: من ایران نمی رم...

اونورتر خانومی هنرمند، مشغول توضیح دادن آثارشه، با اطمینان به سمتش میرم، زیاد طول نمیکشه : "برگه امضای رژیمو بیار من امضا می کنم ،تمام مشکلات اونجاست، این چیزا فایده نداره" می گه و می ره.

سعی می کنم با چند نفر دیگه صحبت کنم، در جواب چند لبخند می گیرم با معانی مختلف: لبخند معذورانه، عاقل اندر سفیه، دلسوزانه....

بر می گردم به غرفه کمپین، احساس می کنم چاق تر شده ام. احساس می کنم فارسی یادم رفته یا شایدم کلمات در موقعیت های جغرافی مختلف معانی مختلف پیدا می کنن. البته خیلی ها هم امضا کردن، هر کس به یک دلیلی. ولی نمی تونستم این فکر رو از تو کلم دور کنم: من، مامانم، خواهرام، مرجان، آزاده، مریم همه شده بودیم یه عکس تو کاتالوگ، متل عکسای "کاتالوگ فرنیچر".

ارسال به بالاترین ، توییتر ، فریندفید ، فیسبوک





پيامهاى سخنگاه:388